تبليغاتX
lovely

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده......
وقتی که تنها
یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی
یه نفر میاد
و بهت میگه : با من دوست میشی ؟!!؟ ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11:29 توسط ويدا |


رفته ای اما….


خدایمان هست


بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند.

نامه اول


رفته ای اما…
.
خدایمان هست

بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند
.
با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم

به خیال خودت از خویشتنم کردی دور


غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم

چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود


تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد

 

و من مانده ام در میان مردمانی که دوست ترشان نمی دارم


و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند

 

از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع

 شان باز نگاه داشته اند


و همان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند


و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام.


بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست


که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم


و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم


و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم


آری به عشقت زنده می شوم که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد

 

آری بگذار هرگز کسی نداند که هزاران خواهش زنده در هر آن


مرا ملتمس آفریدگارم می سازد که تنها او می داند و بس.

آن که عاشقانه دوستت می دارد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:32 توسط ويدا |


عاقبت یک روز مغرب محو تماشای مشرق میشود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود

شرط میبندم زمانی که نه زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق میشود . . .

ღ♥ღ

هزار گل تقدیم به آینه شکسته ای که لبخند تو تو را هزار بار تکرار میکند . . .

ღ♥ღ

به سه دوست صمیمی میگم که تحویلت نگیرن !

غم و حسرت و تنهائی . . .

ღ♥ღ

٫٬¤×،٪×()٫¤٪×،٬٬<>>؛:*

میدونی این یعنی چی !؟

یعنی به طور عجیبی دوست دارم !

ღ♥ღ

بقیه در ادامه مطلب


 

ღ♥ღ

اجازه هست که تا ابد سر بذارم رو شونه هات ؟

روزی صد دفعه  بگم که میمیرم برات ؟

اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟

خیال کنم دل منو دیگه بهم پس نمیدی ؟

ღ♥ღ

ز من پنهان نکن چشمان ماهت را / ز صد نقاش بهتر میکشم ناز نگاهت را

ღ♥ღ

خسته از نامردی ام از مرغ شب تنها ترم / آنقدر تنها که کس جز غم نباشد باورم

ღ♥ღ

کیست که غربت رفته را یاد کند / دل غربت زده را شاد کند

مینویسم این سخن از بهر دوست / تا بداند این دلم در فکر اوست . . .

ღ♥ღ

نبض لحظه رو نگه دار  نذار عشقمون بمیره  / نذار ضربه های ساعت ، منو از تو پس بگیره

عقربک های زمونه ، خستگی سرش نمیشه / نگو برمیگردی فردا دل که باورش نمیشه . . .

ღ♥ღ

گفت بنویس میمانم ، نوشتم میروم ، این غلط املائی مرا ویران کرد

و حالا باید روزی 100 مرتبه از روی تنهائی بنویسم . . .

ღ♥ღ

چه زیباست نوشتن ، وقتی میدانی او میخواند

چه زیباست سرودن ، وقتی میدانی او میشنود

و چه زیباست دیوانگی به خاطر او ، وقتی میدانی او میبیند . . .

ღ♥ღ

با آبی عشق پر کشیدن زیباست / در لحظه غم ، تو را سرودن زیباست

منظورم از این ترانه میدانی چیست ؟ / یعنی که همیشه با تو بودن زیباست . . .

ღ♥ღ

مینویسم ( د ی د ا ر )

تو اگر با من و دلتنگ منی ، یک به یک فاصله ها را بردار . . .

ღ♥ღ

عشق یعنی با غم الفت داشتن / سوختن با درد نسبت داشتن

عشق در یک جمله یعنی انتظار / انتظار روز رجعت داشتن . . .

ღ♥ღ

خواهم ز خدا که بی وفایم نکند / غرق گناهم ولی رهایم نکند . . .

ღ♥ღ

عشق را وارد دعای خود کن ، زیرا دعا زیباترین گفتگوی عاشقانه با خداست . . .

ღ♥ღ

کسی آرام میآید نگاهش خیس عرفان است

قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است

کسی فانوس بر دستش ، بسان نور میآید . . .

ღ♥ღ

هنوزم انتظار و انتظار است / هنوزم دل بی تو بی قرار است

هنوز خواب میبینم به شب ها / همان مردی که بر اسبی سوار است

همان مردی که جمعه آید روزی / همان مردی که پایان انتظار است . . .

ღ♥ღ

نه یادم میکنی نه میروی یاد / به نیکی باد یادت ای پریزاد

مرا کردی تو ای دوست فراموش / فراموشی ست رسم آدمیزاد . . .

ღ♥ღ

دوستان خرده گرفتند که چرا دل به تو دادم / باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی ؟!؟

ღ♥ღ

سحر که برگ گل تر شد ز شبنم / نسیم ، آهسته زلفش ریخت بر هم

بیاور عطر زلفش سوی فایز / مرا فارغ کن از غم های عالم . . .

ღ♥ღ

همه با یار خوشند و ما به غم یار خوشیم

کار سختی است ولی ما به همین کار خوشیم . . .

ღ♥ღ

ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود / دربند نگاه او گرفتار نبود

من عاشق و او ز عشق من بی خبر است / ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود . . .

ღ♥ღ

اندر دل من بدین عیانی که توئی / وز دیده من بدین نهانی که تویئ

وصاف تو را وصف نداند کردن / تو خود به صفات خود چنانی که توئی . . .

ღ♥ღ

در عشق تو از بس که خروش آوردیم / دریای سپهر را به جوش آوردیم

چون با تو  خروش  و جوش ما در نگرفت / رفتیم و زبان های خموش آوردیم . . .

ღ♥ღ

از عشق تو گفتم و نمک گیر شدم / تا ساحل چشمان تو تکثیر شدم

گفتند غروب جمعه خواهی آمد / آن قدر نیامدی که من پیر شدم . . .

ღ♥ღ

اوج نیازم در به در نگاهته / آرامش درون من دیدن روی ماهته . . .

ღ♥ღ

بیا ای گل که از روی چون گلت در بهار من پیدا شد

بیا کز بوی تو ای گل هزار انگیزه پیدا شد . . .

ღ♥ღ

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست / در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زده ستاره در شب یعنی / تو چمدان ماه ، خورشیدی هست . . .

ღ♥ღ

امروز مرا بخوان که فردا دیر است  / این خواب عجیب ما چه بی تعبیر است

فردا که ببینمت دگر عشقی نیست / فردا دل من از آشنائی سیر است . . .

ღ♥ღ

به شب نالم ، شب شبگیر نالم / گهی از بخت بی تدبیر تالم

 بنالم چون پلنگ تیر خورده / گهی چون شیر در زنجیر نالم . . .

ღ♥ღ

عشق اگر عشق تو و عاشق اگر من باشم

آنچه هرگز نرسد ، روز جدائی باشد . . .

ღ♥ღ

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که دلداری نیست

رو مداوای خود کن ای دل از جای دگر

کندر این شهر طبیب دل بیماری نیست . . .


+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:29 توسط ويدا |


يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند

كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند

 خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از

 همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند

 و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد.


روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را

انتخاب كنند.


بر روي درب طبقه اول نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند.

 دختري كه اين تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بيكاري يا بچه نداشتن است!! ولي

 دوست دارم ببينم در طبقات بالا چه مواردي هست!!

در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زيادو بچه هاي دوست داشتني و

 چهره زيبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوريه؟؟؟


طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و

 چهره هاي زيبا و در كار خانه نيز كمك مي كنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگيز برويم

 و طبقه بعدي را ببينيم.


در طبقه چهارم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست

داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه كمك ميكنند و در زندگي هدفهاي عالي

 دارند.


آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: واي چقدر خوب چه چيز ممكن است در

طبقه آخر باشد آندو از شوق زيادشروع به گريه كردند.


آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت

 كند زنان هيچوقت راضي شدني نيستند

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:27 توسط ويدا |


اینروزا دختر و پسرها از عشق و دوستی هیچ نفعی نمی برند

اونایی که منفعت میبرند:

رستورانها

کافی شاپها

ایرانسل و

همراه اول !!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:18 توسط ويدا |


 

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،


تنها یــــک کلمه است


"میگذرد"


ولی دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:14 توسط ويدا |


من نمیدونم تو این برهه از زمان چیکار کنم با توجه به تجربیاتم تو زندگی یه موقع هایی میگم هنوز خیلی بچه ام و کارایی میکنم که .....واسم دعا کنید از این عالم بچه گی بیرون بیام و قرص باشم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:21 توسط ويدا |


خدایا امروز دیگه از اون روزاست که حسابی قاطی ام

همش دارم ناله می کنم و به زمین زمان فش میدم.

که چرا به من بد بخت خوشی نیومده و یه جورایی تا شب نشده از دماغم اومده

خدا جون یه موقع هایی میگم اکه من بنده گی کردن یادم بره خدا خدا بودنش یادش نمیره .

پس خدایی کن واسم خدا جون

خودت تا هفته دیگه تا آخر هفته دیگه بهم نشون بده

شاید خوب حرف نزنم ولی تو به بزرگیت ببخش.

دوستت دااااااااااااااااارم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:18 توسط ويدا |



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

"امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! "

__________________

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 13:13 توسط ويدا |


سلام به اونايي كه زحمت مي كشن مي خونن نظرم مي دن

من عاشقش شدم اما نمي دونم چيكار كنم مي ترسم با كارام باعث بشم كه بره مي دونم از هر چي بترسي سرت مياد اما اين كه چه جوري به خودم مسلط باشم و اين كه نگران نباشم خيلي سخته.

واسم دعا كنيد من نمي خوام كاري كنم كه خدا هم ناراضي باشه مي خوام خودش كمكم كنه .

خدا جون دوستت دارم كمكم كن .تا حالا اگه راه رفتم تو دستمو گرفتي. رهام نكن.دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:59 توسط ويدا |


داستان خوشبخت ترین آدم!


پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:  «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند  تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،  پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند  ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.  حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب،  پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم!  چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:53 توسط ويدا |


متن های كوتاه رمانتیك !!


آسمـان هـم کـه بـاشی

بـغلت خـواهــم کـرد …

فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش

هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …

پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو

دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…

روی دیوار

روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو

چشــــم می کشم و دهانی که بخندد

به این همه تنهایی و انتـــظار ...

این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ

و تکه ذغالی که خطــــ می کشد

نیامدنتـــــــــ را ...

حـالا کـه میـخـواهـی بـروی

لطفــا قـدمـهـایـتـــ را تنـدتـر بـردار

دلـم را فـرستــاده امـ دنبـالـِـ نخــود سیـــاه . . . !

.

.

.
نـمـی دانـمــ از کجــا نـخــودسیـــاه گیـر آورد!

پشتـِـ سـرتـــ افتـــاد بـه روی سنـگــ فـرشــ هـای پیـــاده رو . . .


این روزها


اگر خون هم گریه کنی


عمق همدردی دیگران با تو


یک کلمه است :


" آخـــــــی "


رفتنـــ بهــانه نمیـــ خواهــد ؛

بهـانهــ های مانـدنـــ که تمـامـــ شــود

کــافـیستــ ــ ـ
 
سَـرَم و میـچسـبونـم بـهتـ

بـآ همـه ی وجـودم بـو میکــشـمـ ـت..

ریـه هـآم پـر میـشـه از تـو!


قند لبانت؛

نمک گیرم کرد!

نمیدانم فشارم بالاست یا قندم!
 

تو می خواستی بشی " سنگ صبورم " ...

تو شدی "سنگ" و من هنوز "صبورم

 عکســـــت را نگــــاه میکنــــم  آخ کــــه ایــــن عکـــس  پیـــر نمیشـــود

 امــــــا ،  پیـــــــرم میکنــــد

 باران که می زنـد،   هـمه چیز تازه می شود   حتّی داغِ نبودن ِتـــــــــو . . .


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:50 توسط ويدا |


داستان کوتاه: بندگی ابلیس

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند...

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت : اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،خطای تو را به حساب دیگران می گذارم

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت : عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت...!

سخن روز : بازی زندگی بازی با بومرنگ است. افکار، اعمال و گفته‌های ما خیلی زود با دقت بسیار زیاد به خودمان برمی‌گردد.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:47 توسط ويدا |


کمی گیجم کمی منگم ، عجیب است / پریده بی جهت رنگم ، عجیب است

تو را دیدم همین یک ساعت پیش / برایت باز دلتنگم ، عجیب است


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دیگـر فرصتی بـرای پیامک دادن نیست
دست واژه ها را می گیرم
و به دیدنت می آیـــم
دلتنگیت در هیچ پیامی نمیگنجد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اشکهایم که سرازیر میشوند......
دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...
عجیب سرد است هوای نبودنت

عمری خیال بستم یار آشناییت را / آخر به خاک بردم داغ جداییت را


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست / شاید این قصه ی تنهایی ما کار خداست

آنقدر سوخته ام با همه بی تقصیری / که جهنم نگزارد به تنم تاثیری

 

 


در خرابه های قلبت کارگری بیش نیستم !

.
.
.
سیمان بفرست کار خوابیده !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از نسل سوخته ی ما که گذشت
ولی نسل پدرسوخته ی بعد ما چه کار خواهد کرد !؟


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:43 توسط ويدا |


نوشتم حرف دل تا تو بخوانی ، که چون دورم ز تو دردم بدانی

به غیر از تو کسی را من ندارم ، تو را تا بی نهایت دوست دارم .

&&&&&

یک قلب پاک از تمام مکان های دیدنی جهان زیباتر است .

&&&&&

اگه کسی دوست داره فکر نکن علت اون محبته

بلکه تو شایسته دوست داشتنی .

&&&&&

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست .

&&&&&

بهار آمد که من شیدا بگردم / چو ماهی بر لب دریا بگردم

پلنگ در کوه و اهو در بیابان / همه جفتند و من تنها بگردم !

&&&&&

در کاخ مجلل خبر از عشق مجو / که سعادت همه در کلبه درویشان است

&&&&&

آه مکش و اشک مریز، غصه مخور ، شب در میان است ، خدا مهربان است . . .

&&&&&

چشم ماه تو عجب جلوه گه بیداد است / خدا به روی تو سر عشق کدام استاد است

خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود / صید را زنده گرفتن هنر صیاد است . . .

&&&&&

نبردی از وفا یک ذره بویی / به هر ساعت شوی مایل به سویی

فقط یک نکته میگویم قبول کن / عزیزم واقعا بی چشم و رویی !!!


&&&&&

خانه دل جای بیگانه نیست ، زود بیا تو میخوام  در رو ببندم !

&&&&&

ممکنه ما گلی رو دیر یاد کنیم ، اما محاله عطر خوشش رو از فضای دلمون پاک کنیم . . .

&&&&&

در دفترزندگیت برای سفید ماندن صفحه ی غصه هات همیشه دعا می کنم  . . .

&&&&&

تنهایی آدمها یه دریا عمق داره ، ولی پر کردنش با یه لیوان محبت ممکنه . . .

&&&&&

من به خط و خبری از تو قتاعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست . . .

&&&&&

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست . . .

&&&&&

دو شاخه ی گل دو جام مستی به قربان شما هر جا که هستی .

&&&&&

هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی ، ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی …


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:24 توسط ويدا |


ای قاصدک عشق ز معشوقم چه

خبر / ای سفیر هرچه مسافر ز معشوقم چه خبر / گر بدیدی رخ زیبای معشوقه ی من / خبرش کن ز احوال دل غم زده ی من . 

عکس تو ، رو طاقچه ی قلب منه / بهترین خاطره ی عمر منه / دل اگه بخواد بیفته بشکنه / عکستو طوری گذاشتم نشکنه .


آسمان جای عجیبیست نمیدانستیم / عاشقی کار غریبیست نمیدانستیم / عمر مدیون نفس نیست نمیدانستیم / عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم .

 
ما زاده شده ایم که دوست بداریم کسانی که بر قلبمان زخم ایجاد نمودند .

 
هر آنکه از رفاقت دم میزند / ولی ناخودآگاه از خیانت دم میزند .

بچه که بودیم ، بچه بودیم ، بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم ، برای عشق پاک بچه گی هایم دلم تنگ است .

 
لای خاطرات تلخم یاد تو همیشه شیرین / تا ابد فکر تو هستم نازنین رفیق دیرین .


اگر نمک باعث شوریست عجب است که یار من این همه نمک دارد و شیرین است !


چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین شهرم ، بیا هی دوست با من باش که من تنهاترین تنهای شهرم .


چه می شد دستانم به دستانت گره می شد / چه می شد آغوشم در آغوش خوش تو جا می شد / چه می شد اشک هایم با لبخندت یکی می شد / چه می شد بوسه هایم بر گونه های سرخت جاری می شد / چه می شد گل هایی را که هدیه دادم / در قلب تو سبد سبد عشق می شد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:24 توسط ويدا |


عشق گناه نیست اما من در میان مردمانی زندگی می کنم که عشق را گناه و عاشق را گناهکار می دانند ، عشق را جرم و عاشق را مجرم می دانند ، عزیزم عاشق نشو چون مجازات تو اعدام است .

من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند .

همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن .

بلندترین شاخه ی درخت ، یک واژه را می فهمد ، و آن هم تنهاییست .

سکوت عاشق در برابر جفای معشوق ، فقط به خاطر حرمت عشق است .

بی وفایی کن وفایت می کنند ، با وفا باشی خیانت می کنند ، مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست ، مهربان باشی رهایت می کنند .

بمون بگو چکار کنم ، دنیا پر از درد و غمه ، تموم زندگیم تویی ، تو هم که اخمات تو همه !

ای اشک ، گرم و آرام ببار بر گونه ی بیمار من ، ای غم ، تو هم لذت ببر از این همه آزار من .

عشق زیباست ، اما وقتی بی وفایی را دیدی ، عشق را مجازات نکن .

وقتی کسی نیست که با دادت برسه ، داد نزن ، شاید از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته !

میان سجده سبز سحرگاهان اگر بر خاطرت رد شد خیال من ، دعایم کن .

شعله محبت را مبادا خاموش کنی ، دوریت عادت بشه ما را فراموش کنی .

یه دنیا فدای هر چی دل مهربونه ، صد دل فدای هرکی این اس ام اس رو می خونه !

عاشق بودن یعنی اینکه یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونه .

هرچی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد ، اما اونوقت می فهمی خدا تو رو بیشتر می خواد .

سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی ، نیست ممکن هر که عاشق شد دگر عاقل شود .

دوباره فال حافظ و دوباره تو فالمی ، همیشه در خیالتم اگرچه بی خیالمی .

برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد ! آنها بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت !

شرط دل دادن ؟ دل گرفتنه ، وگرنه یکی بی دل میشه و یکی دو دل .

می نویسم از تو ای زیبای من ، می سرایم از تو ای رویای من ، ای نگاهت سبزتر از سبزه زار ، می نویسم بی قرارم بی قرار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:23 توسط ويدا |


 

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

******
مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد، از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد

******
ای عشق مدد کن به سامان برسیم ، چون مزرعه تشنه به باران برسیم ، یا من برسم به یار و یا یار به من ، یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

******
میدونی فرق لبخند تو با لبخند من چیه ؟ تو وقتی شادی میخندی،من وقتی تو شادی میخندم

**********
غمناک ترین لحظه زندگی را از کسی تجربه می کنی که شیرین ترین خاطرات زندگی را با وی داشتی (شکسپیر)

*******
همیشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر اونقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره جلوی همه گریه کنه

*******
توانی رفع غم از خاطری غمناک کن در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن

*******
همه میگن باید برای رسیدن به عشق از تموم دنیا گذشت ولی تو که دنیای منی چطور ازت بگذرم؟

*******
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ؛ پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است

******
یه دوست خوب توی این دنیای بد مثل یه فنجون قهوه می مونه نمی تونه فضا رو گرم کنه ولی دلت رو گرم می کنه

******
هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید

*******
خدایا عاشقم عاشقترم کن

سراپا آتشم خاکسترم کن

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 23:48 توسط ويدا |


 

عشق يعني: هر اس ام اس که مي رسه اميدوار اون باشي.

عشق يعني: براي هر کسي که مي خواي اس ام اس بزني اشتباهي واسه اون بفرستي.

عشق يعني: دنبال يه موضوع ميگردي که به اون اس ام اس بدي.

 عشق يعني:دايم موبايلتو چک مي کني که نکنه از اون اس ام اس رسيده باشه .

عشق يعني: همش فکر مي کني موبايلت تو جيبت داره مي لرزه اما نگاش که مي کني خبري نيست.

عشق يعني: شب ايي که اس ام اس نمياد اعصابت خورد ميشه.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:22 توسط ويدا |


وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزيزم اين کار را نکن

نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم ميشنوم

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داري و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده اي ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم ميشنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشي ، زندگي ام بي معني خواهد بود

فکر مي کردم از تمام آن بازيها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاري که مي کنم

گوش دادن به تمام آن چيزهايي است که نگفتم

نگفتم : باراني ات را در آر ، قهوه درست ميکنم و با هم حرف ميزنيم

نگفتم : جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشي، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چيزهايي که نگفتم زندگي کنم

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:2 توسط ويدا |


من ويدا هستم .متولد1365.ماه تير.عاشق رنگ سبز...


HOME
E-Mail
Profile
:BAHAR20:


Archives

هفته اوّل آذر 1390

هفته چهارم آبان 1390

هفته سوم خرداد 1389
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385


Links

مونا(بهترين دوستم)
حسين
گيتا
خيلي سايت جالبيه آخرشه(نبيني از دستت رفته)
احسان
محسن و سونيا
محسن
احسان
سامی و یلدا
سجاد
گیتا
عاشق نشو(باشه)
زندان غم
افشين
نيما
هومن
خیلی با حاله (آخرتشه)
لیلا
یه دوست خوب
love
بهترین های عاشقانه
هييتي ها
eye-catching
قالب های فوق جدید


تعداد بازديدها:



Design by : Bahar 20


document.write(""+"<"+"/sc"+"rip"+"t>"); ript

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس